تبليغاتX
من او
من او
حرف دل من
امروز روز تولدمه. من امروز ۲۰ ساله شدم .خودم این روز رو به خودم تبریک میگم  :))

ارسال در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 توسط mane oo

خیلی واسه این هفت سین ذوق و شوق داشتم اما متاسفانه چون ما از فامیلامون دوریم کسی نبود که بیاد خونمون و سفره مونو ببینه.

 پ ن : ماهی گلیم مرد. خیلی دلم گرفت.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 فروردین1391 توسط mane oo
بازم عید داره میاد ،نزدیک سال نو یه جور انرژی خاص تو وجود بیشتر مردم حس میشه، همه فعال تر میشن ، شوق و ذوق تو چهره بچه ها دیده میشه، روزها واسه کار ها کم میان، کلا روند زندگی تندتر میشه. من همه این تغیراتو دوست دارم و هرسال بی صبرانه منتظر این روزها میشینم.
امیدوارم سال جدید واسه همه سال خوب و پر برکتی باشه وهر کس به هر چیزی که میخواد تو این سال برسه.
پ ن: امسال واسه اینکه داداشم کنکور داره نمیتونیم بریم مسافرت ، این تو خونه نشستن خیلی منو اذیت میکنه اما کاری نمیشه کرد.

ارسال در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط mane oo
امروز اسم  ۱۰ نفره اول هر ورودیو زدن رو برد دانشگاه . فکر نمیکردم منم جزشون باشم، آخه من فقط واسه دل خودم درس میخونم، هیچوقتم مثل بقیه همکلاسیام واسه نمره و تاریخ امتحان و غیره شور نمیزنم. این ترمم نه شبی بیدار موندم و نه حتا رسیدم درسی رو کامل تموم کنم!!!!!!
به هر حال با اینکه زیاد مهم نبود واسم اما بدم هم نیومد. یاد دبیرستان افتادم که وقتی عکسمو میزدن رو بنر چقدر ذوق میکردم!!!!!!!!! یادش بخیر، با اینکه تازه دو ساله که اومدم دانشگاه اما خیلی روحیاتم عوض شده ، گاهی خیلی دلم واسه اون نازیه قبلی تنگ میشه,
خیلی....

ارسال در تاريخ دوشنبه 8 اسفند1390 توسط mane oo
happy valentine


ارسال در تاريخ سه شنبه 25 بهمن1390 توسط mane oo
چقدر بعضی از خواب ها شیرین اند! دیشب یه خواب دیدم که هنوزم با اینکه ۱۱، ۱۲ ساعت ازش میگذره به شدت تو فکرشم .  وقتی بیدار شدم خیلی  ناراحت شدم که زود  تموم شد ، هرچقدر هم خواستم که باز بخوابم که شاید ادامه اش رو ببینم، نشد که نشد.
کاش میشد هر شب قبل از خواب انتخاب کنی که دوست داری اون شب چی خواب ببینی. بعد من هرشب به یه جای سبز سفر میکردم ، چه خوب بود اینطوری.
امروز دوستم اومد خونمون واسم یه کتاب خریده که فکر کنم جالبه، از این کتاب کوچولوهاست که جمله های کوچولو داره. دلم میخواست دوستم بیشتر پیشم بمونه، آخه این دوستم خیلی ماهه، اما چون شنبه کلاسش شروع میشه مجبور بود بره یه شهر دیگه، وقتی داشت میرفت  یه لحظه آرزو کردم که منم واسه یه مدت  از اینجا برم یه شهر دیگه . آخه خیلی تو این تنهائی اذیت میشم.

راستی زبان پزشکی هم پاس شدم. دوستام افتادن همه. دلم گرفت.اینطوری خیلی بده آخه.


پ ن: رها

ارسال در تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390 توسط mane oo
خدایا
اینقدر حس های مختلف الان درونم جمع شده  که نمیدونم کدومشو باید فریاد بزنم؟!!!!!!!!!!!!

آدم وقتی نمیدونه سر کی باید فریاد بزنه , وقتی اونی که باید سرش فریاد بزنی با بی تفاوتی کنار میکشه , بهتره سکوت کنه!

اینو یاد بگیرید


ارسال در تاريخ یکشنبه 9 بهمن1390 توسط mane oo
یه جمله که تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم خیلی به دلم نشست . نوشته بود :


اولیـن و آخرین پسـری که بخـوام جـلوش زانـو بزنم
پسـرم خواهـد بود

اون هم بـرای بستـن بـند کفـشاش ...


واسه همین خواستم اینجا بنویسمش که همیشه یادم بمونه.
این روزا حالم خوبه، نمیدونم چرا، ولی خوبه. با اینکه پشت سر هم امتحان دارم ولی هر شب قبل از خواب میام و وبلاگ هائی رو که دوست دارم میخونم.با اینکه واقعا سرم خیلی شلوغه
ولی این کار رو واسه دل خودم میکنم.


پ ن 1: امروزاستاد زبان پزشکیمون گفت ۷۰ درصدتون این درس رو افتادید! انصافآ امتحانه خیلی سختی بود. گفت میندازمتون تا بهتر یاد بگیرید!

برعکس بچه ها که خیلی اصرار کردند که استاد دست بالا نمره بده ، من یه کلامم حرف نزدم باهاش. خوب اگر باید بیوفتم میوفتم دیگه.اولا  افتادن بهتر از اینکه بخوام به این آقا اصرار کنم که میدونم هیچ کس حریفش نیست و دوما خوب شاید راست میگه و اینطوری بهتر یاد بگیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ ن ۲: بعضی ها یهو کارائی میکنن که واقعا  از درک من خارجه !!! کاش حداقل یه توضیح میدادن به آدم که اینقدر تو شوک نمونیم ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 28 دی1390 توسط mane oo
تا حالا تا دلتون بخواد دوستا و آشناهام  واسم درد دل کردن ،اما یادم نمیاد خودم تا حالا واسه کسی از ناراحتیم یا حرف دلم گفته باشم.همیشه فقط شنیدم و دلداری دادم. به قول بعضیها من دوست دوران سختیم. نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم از خودم واسه کسی صحبت کنم . اما احساس میکنم الان نیاز دارم به اینکه یکی به حرفام گوش کنه و ............... 

خدایا چرا اینقدر منو مغرور آفریدی که حتا نتونم راحت با کسی از خودم حرف بزنم؟
چرا تو هیچکسی اینو نمی بینم که بتونه حرفامو بفهمه؟
چرا فکر میکنم بهتره حرفام همیشه تو دلم بمونه آخه؟
بگو بیاد اونی که باید بشنوه حرفامو

من دیگه ظرفیت ندارم

ارسال در تاريخ یکشنبه 6 آذر1390 توسط mane oo
سلام میدونم دیر به دیر آپ میکنم آخه خیلی درگیرم .باز دارم مثل  دبیرستان خرخون میشم .اما الان فقط واسه دل خودم میخونم.یه جورائی فکر کنم میخوام خودمو بپیچونم،ذهنمو درگیر کنم که به چیز دیگه ای فکر نکنم.میخوام همچی آروم باشه. راستی امروز باز هوا ابری شده، هوووورا
وقتی هوا ابری میشه یه انرژی خاص میاد تو وجودم،سرمست میشم الکی،خیلی این حسو دوست دارم.راستی دانشگاه  هم فعلا آرومه فقط دخترای کلاسمون پشت  سر هم نامزد میکنن، جالب اینه که همه اینا که نامزد کردن چادری بودن، احتمالا یه نوع پاندمی نامزاداسیونه دختران چادری ایجاد شده که خودم کشفش کردم.دیروز به دوست صمیمیم میگفتم ببین تو هم اگر چادر سر میکردی الان اینجا تک تنها کنار من نایستاده بودی.کلی خندید بیچاره بعد گفت دیگ به دیگ میگه روت سیاه.اما خداییش  الان واسشون  خیلی زوده هاااااااااااااا.دیگه دیگه. سعی میکنم از این به بعد زودتر آپ کنم . فعلا

ارسال در تاريخ سه شنبه 24 آبان1390 توسط mane oo
سلام

از وقتی که بلاگفا نمیذاره اون قالبی رو که خیلی دوسش دارم رو بذارم دلسرد شدم نسبت به نوشتن. یه جورایی حالمو گرفت این قالبه!

فردا روز پزشکه

پیشاپیش این روز رو به همه به پزشکان و دانشجوهای پزشکی تبریک میگم

ارسال در تاريخ دوشنبه 31 مرداد1390 توسط mane oo

سلااااااااااااام.بالاخره امتحانام تموم شد و راحت شدم.طبقه روالِ این ترم بیشتر امتحانامو ۱۶ گرفتم،آخرین امتحانم تشریح تنه(آناتومی تنه) بود که واقعا من رو خسته کرد.آخه روز قبل از امتحان از صبح مجبور شدیم بریم تمرین رو جسد و مولاژ.

روز امتحان همه رو تو یه کلاس قرنطینه کردند و موبایلامون رو گرفتند،یه مسول هم گذاشتند درب کلاس که یکی‌ یکی‌ ما رو بفرسته تو سالن تشریح.تو سالن که می‌رفتیم ۲ تا جسد اونجا بودن که دور بعضی‌ قسمتای داخل بدن این جسدا(مثلا یه رگ یا عصب) با روبان یه شماره وصل کرده بودن و ما باید اسم این قسمتا رو با شماره تو برگه امتحانمون می‌نوشتیم. قسمت بدش این بود که ما هیچکدام دستکش نیاورده بودیم و دستکشای اونجا هم دیروز تموم شده بود واسه همین همگی‌ مجبور شدیم برای نمره بهش دست بزنیم حسابی‌ بالا پایینش کنیم:(((((((((((

خلاصه روز خیلی‌ بدی بود، اما خدا رو شکر که پاس شدم و تموم شد.

دلم واسه اینجا و دوستای وبلاگیم خیلی‌ تنگ شده بود.شرمنده‌ام که خیلی‌ وقته که به کسی‌ سر نزدم دیگه.

ارسال در تاريخ جمعه 17 تیر1390 توسط mane oo
تا 13 تیر امتحان دارم و خیلی درگیرم.کلی حرف واسه گفتن دارم که ایشاللا بعد از امتحانام میام و همه رو اینجا مینویسم.

ارسال در تاريخ یکشنبه 29 خرداد1390 توسط mane oo

من خیلی‌ بچه‌ها رو دوست دارم و از بازی کردن باهاشون واقعا لذت می‌برم.اما نسبت به تربیت درست بچه‌ها هم خیلی‌ حساسم و وقتی‌ طرز برخورد بعضی‌ از خانواده‌ها رو با بچه‌هاشون میبینم خیلی‌ ناراحت میشم.آخه به نظرم موفقیت یه بچه در آینده،خیلی‌ به نحوه تربیتش بستگی داره.

چند روز پیش با یکی‌ از دوستام داشتیم پیاده روی میکردیم که یه پسر بچهٔ تقریبا ۶ یا ۷ ساله که سوار دوچرخه بود اومد جلوی من ایستاد و بعد با یه ژست مردونه کاملا جدی بهم گفت:خانوم شماره بدم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا برام خنده دار و عجیب بود.متن مکالمهٔ من با این آقا کوچولو رو بخونید؛

من:آقا کوچولو مگه شما موبایل داری؟

او:(خیلی‌ جدی)نه ندارم.ولی‌ خونمون که تلفن داریم!!!!

من:خوب شماره خونتون رو بلدی؟

او:نه.سخته!!!!!!!!!!!!!!

من:پس شمارهٔ کجا رو میخواستی بهم بدی؟

او:(یه کم فکر کرد)خوب تو شمارتو بده من زنگ میزنم!!

من:خوب هرچی‌ می‌خوای بهم بگی‌،همین الان بگو،حتما که نباید تلفنی بگی‌.

او:تو خوشگلی!!!!!

من:مرسی‌.همین؟

او:آره دیگه.

اینو که گفت سریع دوچرخش رو برداشت و رفت.

بچه‌ها از بزرگتراشون الگو میگیرن.حد آقل جلوی اونا رعایت کنید....


ارسال در تاريخ چهارشنبه 11 خرداد1390 توسط mane oo
امروز بدترین دروغ عمرم رو از بکی از نزدیکترین افراد زندگیم شنیدم.تا حالا کسی اینطوری بهم دروغ نگفته بود.وقتی فهمیدم حرفش دروغ بوده اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم.بدترین قسمتش اینجا بود که اون کسیکه  واقعیت  رو بهم گفته بود کلی ازم خواهش کرده بود که اسم اون رو اصلآ نیارم و من نمیدونستم باید بگم حقیقت رو از کجا فهمیدم. خیلی واسم سخت بود چون اون دروغ موجب  شد که چند ماه الکی به یه چیزی  دل خوش کنم که سراب بود.به هر حال من مثل همیشه بخشیدم. کلا دلم نمیخواد کسی ناراحت باشه واسه همین زود میبخشم(زیاد خوب نیست اینطوری هااااااااا )
در کل امروز واسم روز خوبی نبود ،همش تو فکر بودم.خواهش میکنم تا جائی که میتونید دروغ نگید. درسته گاهی راست گفتن سخته ولی  به نظر من، می ارزه.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 29 اردیبهشت1390 توسط mane oo

سلام

امتحان امتحان امتحان

این برنامهٔ این مدت منه.هنوز یکیش تموم نشده تاریخ بعدی رو میدن.منم که نمیدونم چرا همش ۱۶ میگیرم.کلا این روزها رو ۱۶ گیر کردم.

جنین شناسی‌:۱۶

بیوشیمی:۱۶

آناتومی:۱۶

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باز خوبه که اینا تقریبا درس‌های سختی اند و می‌شه ۱۶ رو تحمل کرد تو این درسها،

اما اگر بهداشت و تغذیه رو ۱۶ بگیرم چیکاااااااار کنم؟؟!

دوست دارم بیشتر اپ کنم اما خیلی‌ درگیرم.همش آرزو می‌کنم زودتر تابستون بشه تا یه خرده استراحت کنم.

کلا این مدت برنامه هام خیلی‌ در هم شده و واسه همین فکرم آزاد نیست.

به آرامش نیاز دارم.

واسم دعا کنید




ارسال در تاريخ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 توسط mane oo

چه حالی‌ میده که وقتی‌ یه امتحان خیلی‌ سخت داری و اصلا هم حوصلهٔ خوندنشو نداری یکی‌ از همکلاسیهات بهت زنگ بزنه و بگه امتحان کنسل شده و حالا حالا هم برگزار نمیشه.امروز این اتفاق شیرین واسه من افتاد و امتحان زبان تخصصیم که خیلی‌ هم سخت و وقت گیره لغو شد.منم که خیلی‌ آدم بی‌ جنبه‌ای هستم به محض اطلاع از این خبر لباسمو تنم  کردم و رفتم صفا سیتی تو خوابگاه دانشگاهمون.

من هیچوقت تو خوابگاه زندگی‌ نکردم اما به دوستام تو خوابگاه زیاد سر میزنم و میدونم که سختی‌های زیادی داره.با وجود این سختی‌ها به گفته اکثر دانشجوهأی که اونجا باهاشون صحبت کردم دوران خوابگاه واسشون دوران شیرینیه و خیلی‌ چیزارو بهشون یاد میده.

دلتنگی‌‌هاشون زیاده.مسولیتشون زیاده.محیطشون کوچیکه و امکاناتشون کمه اما با این وجود روزهای شاد هم زیاد دارن.

دزدیده شدن ظرف غذا و نوشتن جملات پر از التماس واسه خانوم دزده که بابا حد آقل ظرفش رو بهمون پس بده،

زنگ زدن به اتاق بغلی ساعت  ۲نصف شب و فوت کردن و خبر دروغی دادن(لامپ الان رسیده همه بیاید تو لابی الان!)،

یواشکی برگشتن از بیرون به خوابگاه بعد از ساعت ۹ شب که در‌ها قفل می‌شه و اصرار کردن به مسول خوابگاه که برات تاخیر نزنه،

نوشتن اسم پسر‌های کلاس رو برگه‌های جدا و بعد قرعه کشی‌ کردن که هر کدومشون با کدوم دختر میفته،

کشیدن اسم کسی‌ که دوسش داری از دست بغلیت(به شوخیاااا) و پاره شدن اسم اون بنده خدا از وسط،

صف طویل دستشویی بعد از اینکه میفهمی آب قراره واسه چند ساعت قطع بشه و غر زدن به نفر جلویت که زود باش دیگه،

اشک ریختن واسه کسی‌ که انتقالیش به شهر خودش جور شده و داره میره،

و ........

همهٔ این‌ها در عین سختی تجربه‌های شیرینی هستن که باعث میشن من گاهی بگم دوست دارم یه مدت تو خوابگاه زندگی‌ کنم.




ارسال در تاريخ پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 توسط mane oo

دیروز سر کلاس جنین شناسی‌ یکی‌ از بچه‌ها اومد جلو و گفت که یکی‌ از پسرای کلاس داره میره قاطیه مرغا،حدس بزنین کیه؟ من از تعجب دهانم باز مونده بود آخه ما تازه ترم ۲ هستیم و به نظرم خیلی‌ خیلی‌ زوده که کسی‌ بخواد تو این سنّ ازدواج کنه،تازه اونم یه پسر!! بعد از کلی‌ تیکه پروندن و حدس‌های الکی‌،آقای داماد به کلاس معرفی‌ شد.یه پسر ۱۹ ساله که اینقدر ریزه میزه و کوچولو بود که من یادمه روز اول که دیدمش حتا فکر نمیکردم دانشجو باشه،فکر می‌کردم از همراه‌های بچه هاست.

به هر حال گفتند همه بعد از ناهار از سلف بیان به کلاس که شیرینی‌ خورون داریم تو کلاسمون. ما هم اومدیم و بعد آقای داماد رو گذاشتیم رو صندلی‌ داغ، بیچاره با خجالت نشست وسط کلاس و بعد سیل سوالات شروع شد.

سوال اول:انگیزت از این کار چی‌ بود؟(انگار بی‌چاره جرم کرده)

دوم:توصیه ت به جوون‌های هم سن خودت چیه؟(اول باید صورتشو شطرنجی‌ کنید)

سوم:عروس خانوم چی‌ می‌خونه؟چند سالشه؟نحوهٔ آشناییتون؟(اینو دختر‌های فضول پرسیدن)

چهارم:شما تا ۷ سال دیگه که درستون تموم بشه درامدی داری؟(داماد با خونسردی کامل جواب داد:  نه،اما به هر حال یه‌چیزی میاد دیگه!!!!!)

پنجم:داماد بعدی کلاس کیه؟(داماد جواب داد: کسی‌ تو کلاس ما دیگه از این جرات‌ها نداره!(تو دلم گفتم شکر))

بعد از کلی‌ سوال تو همین مایه‌ها به هر حال آخرش تبریک گفتیم و اومدیم بیرون.

تا شب که می‌خواستم بخوابم تو فکر بودم که....

بی‌خیال

خودتون قضاوت کنید دیگه.


ارسال در تاريخ دوشنبه 29 فروردین1390 توسط mane oo
بعضی‌ وقتا خوشحالم که دخترم.گاهی شیرینه!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 24 فروردین1390 توسط mane oo

سلام،هنوز از راه نرسیده امتحانهای میان ترممون شروع شد و منم که تو عید به برکت خانواده پر جمعیت پدرم نتونستم هیچی‌ بخونم حالا باید بشینم و به جبران روزهای شیرین عید که تا ۱۲ ظهر میخوابیدم و تا ۳ صبح داستان و رمان می‌خوندم، درس بخونم.

به نظر من تعطیلات عید رو باید کامل استراحت کرد، هیچ گونه کار یا درسی‌ تو این زمان جایز نیست مگر اینکه کنکور داشته باشیم(مثل پارساله من)

وقتی‌ عید سال پیش یادم میاد گریه‌ام میگیره.پارسال چون من کنکور داشتم با مامان تنها موندیم خونه و پدر و داداشم با هم رفتند مسافرت.خیلی‌ عید بدی بود آخه من هیچی‌ از شور و ذوق سال جدید رو حس نکردم،همه ش تو اتاقم بودم و کلی‌ کتاب و دفتر جلوم بود که وقتی‌ نگاهشون میکردم سرم گیج میرفت.

اما امسال عید خیلی‌ خوب بود.کلی‌ بچه‌داری کردم،از مامان بازی گرفته تا پلی استیشن رو تجربه کردم.یه پیک نوروزی هم واسه پسر یکی‌ از فامیلامون حل کردم حل کردم که خیلی‌ باحال و خنده دار بود.

راستی‌ از همهٔ کسائی که تولدم رو تبریک گفتند خیلی‌ خیلی‌ ممنونم.


ارسال در تاريخ سه شنبه 23 فروردین1390 توسط mane oo
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود